تبلیغات
دانشگاه پیام نور خوانسار-سربازان جنگ نرم - دیداری جالب امام خامنه ای بایک خانواده شهید ارمنی
 
دانشگاه پیام نور خوانسار-سربازان جنگ نرم
اقتصاد وفرهنگ با عزم ملی ومدیریت جهادی
دیدار رهبر معظم انقلاب با خانواده معظم شهدا از دورانی که ایشان، اوایل جنگ نمایندة امام در وزارت دفاع بود، یعنی معاون شهید «چمران» بود، شروع شد. امام جمعه تهران که شدند این کار را شروع کردند و هم‌چنان هم ادامه دارد. افتخارمان این است که در استان تهران، خانوادة دو شهید به بالا نداریم که آقا خانه‌شان نرفته باشد. تقریباً محله و خیابان اصلی در شهر تهران نداریم که ایشان نیامده باشند و بلد نباشند. تک‌تک این محله‌های خود شما را من حداقل می‌دانم ما خانواده شهید سه شهید و دو شهید نداریم که ایشان نیامده باشند.

به گزارش  جهان حدود شش، هفت سال بعضی روزهای شیفت کاری‌ام، مسئول تنظیم ملاقات خانوادة معظم شهدا من بودم. به‌همین‌خاطر می‌دانم شرایط و وضعیت چگونه بود. دیدارهای خانواده شهدا، باصفاترین، باحال‌ترین لذتی که آدم می‌خواهد ببرد را دارد. بعضی‌هایش خیلی سوزناک است. یک خانواده شهید می‌روی فقط یک فرزند داشتند که آن هم شهید شده است. خیلی سخت است برای یک پدر و مادر که یک بچه بزرگ کرده باشند، آن بچه‌شان را هم در راه خدا داده باشند. هرچند آن‌ها با افتخار می‌گویند، ولی ما که می‌نشینیم نگاه می‌کنیم، آن خستگی را احساس می‌کنیم.

بعضی از خانواده شهدا با تقدیم چند شهید روحیة عجیبی دارند. به طور مثال خانواده شهید «خرسند»، در نازی‌آباد. خانوادة خرسند چهار تا شهید داده است؛ پدر خانواده، دو فرزند خانواده و داماد خانواده. مادر این شهیدان این‌قدر قدرتمند، باصلابت و بانجابت با آقا صحبت می‌کرد که یکی دو بار آقا گریه کرد.

این فقط اختصاص به شهیدان شیعه ندارد. همة آدم‌هایی که در راه خدا در کشور ما از ادیان مختلف کشته شدند. چه شیعه، چه سنی، چه مسیحی و...

صبح روز کریسمس یعنی عید پاک ارامنه، آقا فرمودند خانة چند ارمنی و عاشوری اگر برویم خوب است. ما آدرسی از ارامنه نداشتیم. سری به کلیساهای‌شان زدیم که آن‌ها از ما بی‌خبرتر بودند. رفتیم بنیاد شهید، دیدیم خیلی اطلاعات ندارند. کمی اطلاعات خانوادة شهدا را از بنیاد شهید، مقداری از کلیساها و یک سری هم توی محله‌ها پیدا کردیم و با این دیدگاه رفتیم. صبح رفتیم گشتیم توی محلة مجیدیه شمالی، دو سه تا خانواده پیدا کردیم. در خانواده‌ها را زدیم و با آن‌ها صحبت کردیم. توی خانواده مسلمان‌ها ما می‌رویم سلام می‌کنیم و می‌گوییم از هیئت آمدیم از بسیج، پایگاه ابوذر، بالاخره یک چیزی می‌گوییم و کارتی نشان می‌دهیم. بین ارمنی‌ها بگوییم که از بسیج آمدیم که بالاخره فرهنگش... بگوییم از دادستانی آمدیم که باید دربروند. کارت صداوسیما نشان دادیم و گفتیم از صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران هستیم. امشب شب کریسمس که شب پاک شماهاست می‌خواهیم فیلمی از شماها بگیریم و روی آنتن بفرستیم.

برای نماز مغرب‌وعشا با یک تیم حفاظتی وارد مجیدیه شدیم. گفتیم اسکورت که حرکت کرد به ما ابلاغ می‌کنند، می‌رویم سر کارمان دیگر. اسکورت هم به هوای این‌که ما توی منطقه هستیم با بی‌سیم زیاد صحبت نکنند که مسیر لو نرود، روی شبکه بالاخره پخش می‌شود دیگر. چیزی نگفتند. یک آن مرکز من را صدا کرد با بی‌سیم گفتم به گوشم.

موردمان را گفت که شخصیت سر پل سیدخندان است. سر پل سیدخندان تا مجیدیه کم‌تر از سه چهار دقیقه راه است. من سریع از ماشین پیاده شدم. در خانه را زدم. خانمی در را باز کرد. ما با یاالله یاالله خواستیم وارد شویم، دیدیم نمی‌فهمد که. بالاخره وارد شدیم. چون کار باید می‌کردیم. گفتیم نودال و اَمپِکس و چیزایی که شنیده بودیم، کارگردان و این‌ها بروند تو.

کارگردان رفت پشت‌بام پست بدهد، اَمپِکس رفت توی زیرزمین پست بدهد، آن رفت توی حیاط پست بدهد. پست بودند دیگر حالا. فیلممان بود. یک ذره که نزدیک شد، بی‌سیم اعلام کرد که ما سر مجیدیه هستیم. من هم با فاصله‌ای که بود به این خانم چون احیا بشود، این‌جوری جلوی آقا نیاید، گفتم: ببخشید! الآن مقام معظم رهبری دارند مشرف می‌شوند منزل شما.

گفت: قدم روی چشم، تشریف بیاورد. گفتید کی؟

من اسم حضرت آقا را گفتم. ـ داستان بازرگان و طوطی را شنیده‌اید ـ‌، تا اسم آقا را گفتم افتاد وسط زمین و غش کرد. فکر کردیم چه کنیم داستان را؟ داد بیداد کردیم، دو تا دختر از پله آمدند پایین. یاالله یاالله گفتیم و بهشان گفتیم که مادرتان را فعلاً جمع کنید. مادر را بردند توی آشپزخانه.

دخترها گفتند: چه شد؟

گفتم: ببخشید! ما همان صداوسیمای صبح هستیم که آمده بودیم. ولی الآن فهیمدیم که مقام معظم رهبری می‌آیند منزلتان، به مادرتان گفتیم غش کرد. فکری کنید.

تا اجازه نگرفت وارد خانه نشد
این‌ها شروع کردند مادر خودشان را به حال آوردند. فشارشان افتاده بود، آب قند آوردند. بی‌سیم اعلام کرد که آقا پشت در است. من دویدم در خانه را باز کردم. نگهبانی هم که باید کنار در می‌ایستاد، رفت دم در. کارهای حفاظتی‌مان را انجام دادیم. آقا از ماشین پیاده شد تا وارد خانه بشود. آمد توی در خانه نگاه کرد و گفت: سلام علیکم.

گفتم: بفرمایید.

گفت شما؟

نه این‌که ما را نمی‌شناخت، گفتند، تو چه کاره‌ای یعنی؟ گفتیم: صاحب‌خانه غش کرده.

گفت: کس دیگری نیست؟

یاد آن افتادیم که دو تا دخترها هم می‌توانند به آقا بگویند بفرمایید. گفتیم آقا شما بفرمایید داخل.

گفت: من بدون اذن صاحب‌خانه به داخل نمی‌آیم.

معنی و مفهوم حفاظت، خودش را این‌جا از دست نمی‌دهد. مهم‌تر از حفاظت این است. بدون اذن وارد خانه کسی نمی‌شود. رهبر نظام است باشد، ارمنی است باشد، ضدحفاظت‌ترین شکل ممکن این است که مقام معظم رهبری توی خیابان اصلی توی چهارراه، با لباس روحانیت با آن عظمت رهبری خودشان بایستند، همة مردم هم ایشان را ببینند و ایشان بدون اذن وارد خانه کسی نشوند.

من دویدم رفتم توی آشپزخانه. به یکی از این دخترها گفتم آقا دم در است بیایید تعارف کنید بیایند داخل.

لباس مناسبی تنشان نبود. گفتند: پس ما لباسمان را عوض کنیم.

به آقا گفتیم: که رفته‌اند لباس مناسب بپوشند، شما بفرمایید داخل.

گفتند: نه می‌ایستم تا بیایند.

چند دقیقه‌ای دم در ایستادند. ما هم سعی کردیم بچه‌هایی که قد بلند دارند را بیاوریم، مثل نردبان دور ایشان بچینیم که ایشان پیدا نباشد. راه دیگری نداشتیم. چند دقیقه معطل شدیم. چون دانشجو بودند لباس دانشجویی مناسب داشتند. یکی از دخترها، دوید و آقا را دعوت کرد و آقا رفتند داخل اتاق. این خانم پیش آقا رفت و خوش‌آمد گفت. بعد گفت که مادرمان توی این اتاق است، الآن خدمت می‌رسیم.

رفتند بیرون. آقا من را صدا کرد گفت این‌ها پدر ندارند؟

گفتم: نمی‌دانم. چون صبح نپرسیده بودم.

گفت بزرگ‌تر ندارند؟ برادر ندارند؟

رفتیم آن اتاق پشتی. گفتم: ببخشید، پدرتان؟

گفتند، مرده.

گفتیم، برادر؟

گفتند، یکی داشتیم شهید شده.

گفتیم، بزرگتری، کسی؟

گفتند، عموی ما در خانة بغلی می‌نشیند.

فکر کردیم بهترین کار این است که عمو را بیاوریم بیرون. حالا چه کلکی بزنیم عمو را از خانه بیرون بیاوریم؟ با این هیبت و این تیپ و قدوقواره، همه دو متر درازی و لباس‌ها، شکل، تیپ و اسلحه. هرچه هم بخواهی بگویی من کسی نیستم، قیافه‌ات تابلو است.

در بغلی را زدیم. یک آقایی آمد دم در سلام کردم. گفتم، ببخشید! امر خیری بود خدمت رسیدیم.

این بندة خدا نگاه کرد، یک مسلمان بسیجی، خانة یک ارمنی آمده، چه امر خیری؟ خودش تعجب کرد. رفت لباس پوشید آمد دم در. محترمانه باهاش پیچیدیم توی خانة برادر خودش. داخل خانه که شدیم، نگهبان او را بازرسی کرد. نگاه کرد، پیش خودش گفت، برای امر خیر مگر آدم را بازرسی می‌کنند؟

بعد از بازرسی قضیه را بهش گفتیم. گفتیم: رهبر نظام آمده این‌جا، این‌ها چون بزرگتری نداشتند، خواهش کردیم که شما هم تشریف بیاورید.

او را داخل که بردیم و آقا را که دید، مُرد. یک جنازه را یدک کردیم و بردیم نشاندیم روی صندلی کنار آقا. این‌ها به خودی خود زبانشان با ما فرق می‌کند. سلام علیک هم که می‌خواهند بکنند کلی مکافات دارند. با مکافاتی بالاخره با آقا سلام و احوال‌پرسی کرد و درنهایت یک هم‌دمی را برای آقا مهیا کردیم.

حضرت آقا چایی و شیرینی‌شان را خورد
رفتیم توی این اتاق بالای سر مادر و با التماس دعا، مادر را هم راه انداختیم. آمدند رفتند بالا، لباس مناسب پوشیدند و آمدند پایین. وقتی وارد اتاق شد، آقا تعارفشان کردند در کنار خودشان، کنار همان عمویی که نشسته بود. بعد هم گفتند: مادر! ما آمده‌ایم که حرف شما را بشنویم؛ چون شما دچار مشکل شده بودید، دوستان عموی بچه‌ها را آوردند.

دخترها آمدند نشستند. آقا اولین سؤالشان این بود که شغل دخترها چیست؟

گفتند: دانشجو هستند.

آقا خیلی تحسینشان کرد و با این‌ها کلی صحبت کردند، توی این حالت، این دختر سؤال کرد که آقا آب، شربت، چیزی برای خوردن بیاورم؟

این‌ها همه‌اش درس است. من خودم نمی‌دانستم که بگویم بیاورد یا نیاورد؟ آقا می‌خورد یا نمی‌خورد؟ نمی‌دانستم. رفتم کنار آقا، از آقا سؤال کردم، گفتم: آقا این‌ها می‌گویند که خوردنی چیزی بیاوریم؟ چایی چیزی بیاوریم؟

آقا گفتند: ما مهمانشان هستیم. از مهمان می‌پرسند چیزی بیاورند یا نیاورند؟ خُب اگر چیزی بیاورند ما می‌خوریم.

بعد خود آقا گفتند: بله دخترم! اگر زحمت بکشید چایی یا آب‌میوه بیاورید، من هم چایی، هم آب‌میوة شما را می‌خورم.

این‌ها رفتند چایی، آب‌میوه و شیرینی آوردند. خود میوه را هم آوردند. خُب توی خانة مسلمان‌ها این‌‌طوری است. یک نفر چند تا میوه پوست می‌کند می‌دهد دست آقا، آقا هم دعا می‌کند. همان‌جا به پدر شهید، مادر شهید، پسر شهید و یا همسر شهید آن خوراکی را تقسیم می‌کنیم، همه یک قسمتی از این میوه می‌خورند که آقا به آن دعا کرده. توی ارمنی‌ها هم همین کار را باید می‌کردیم؟ واقعاً نمی‌دانستیم.

چایی آوردند، آقا خورد، آب‌میوه آوردند، آقا خورد، شیرینی آوردند، آقا خورد. آقا حدود چهل دقیقه توی خانه ارمنی‌ها نشستند و با این‌ها صحبت کردند. مثل بقیة جاها آقا فرمودند: عکس شهیدتان را من نمی‌بینم. عکس شهید عزیزمان را بیاورید ببینم.

توی خانة مسلمان‌ها چهار تا عکس بزرگ شهید وجود دارد که توی هر اتاقی یکی هست. می‌پریم و می‌آوریم. این‌ها رفتند آلبوم عکس‌شان را آوردند. آلبوم عکس هم متأسفانه برای شب عروسی شهید بود. آلبوم را گذاشتند جلوی آقا. صفحة اول یک عکس دوتایی. یادگاری فردین با دوستش گرفته بود آن وسط بود. آقا همین‌جوری نگاه می‌کردند، شروع کردند به صحبت کردن، همین‌جوری صفحه‌ها را ورق می‌زدند تا تمام شود. تمام که شد گفتند: خُب! عکس تکی شهید را ندارید؟

یک عکس تکی از شهید پیدا کردند و آوردند گذاشتند جلوی آقا. آقا شروع کردند از شهید تعریف کردن. گفت: خُب! نحوة اسارت، نحوة شهادت اگر چیزی داشته به من بگویید.

ما فهمیدیم نام این شهید بزرگوار، شهید «مانوکیان» است، به اندازة شهیدان «بابایی»، «اردستانی» و «دوران» پرواز عملیاتی جنگی داشته است. هواپیمایش F۱۴، بمب‌افکن رهگیر بوده و بالای صد سُرتی پرواز موفق در بغداد داشته. هواپیمایش را توی دژ آهنی بغداد می‌زنند. شهید، هواپیما را تا آن‌جا که ممکن است، اوج می‌دهد. هواپیما در اوج تا نقطة صفر خودش، که اتمسفر است بالا می‌آید و بقیه‌اش را به‌سمت ایران سرازیر می‌شود. چهار تا موتور هواپیما منهدم می‌شود. هواپیما لاشه‌اش توی خاک ایران می‌افتد، ولی چون دیگر سیستم برقی هواپیما کار نمی‌کرده‌، نتوانسته ایجکت کند و نشد که چتر برای شهید کار کند. هواپیما به زمین خورد و ایشان به شهادت رسید.

ارمنی‌ای بود که حتی حاضر نشد، لاشة هواپیمای جمهوری اسلامی به‌دست عراقی‌ها بیافتد. آن خانواده، این فرزندشان است. این بزرگوار در نیروی هوایی مشهور است. دربارة شهادتش و اخلاقش تعریف کردند.

مادر شهید گفت: امروز فهمیدم که علی(ع) کیست.

مادر شهید گفت: آقا! حالا که منزل ما هستید، من می‌توانم جمله‌ای به شما عرض کنم؟

آقا گفت: بفرمایید، من آمدم این‌جا که حرف شما را بشنوم.

گفت: ما با شما از نظر فرهنگ دینی فاصله داریم، در روضه‌هایتان شرکت می‌کنیم، ولی خیلی مواقع داخل نمی‌آییم. روز شهادت امام حسین(ع)، روز عاشورا و تاسوعا به دسته‌های سینه‌زنی امام حسین(ع) شربت می‌دهیم. می‌آییم توی دسته‌هایتان می‌نشینیم، ظرف یک‌بارمصرف می‌گیریم، که شما مشکل خوردن نداشته باشید، چون ما توی ظرف آن‌ها آب نمی‌خوریم. توی مجالس شما شرکت می‌کنیم و بعضی از حرف‌ها را می‌شنویم. من تا الآن نمی‌فهمیدم بعضی چیزها را.

می‌گفتند، در دین شما بانویی ـ که دختر پیامبر عظیم‌الشأن اسلام(ص) است ـ را بین درودیوار گذاشته‌اند، سینه‌اش را سوراخ کرده‌اند. میخ، مسمار به سینه‌اش خورده. نمی‌فهمیدم یعنی چی. می‌گفتند مسلمان‌ها یک رهبری داشتند به نام علی(ع). دستش را بستند و در سه دورة ۲۵ ساله، حکومتش را غصب کردند. نمی‌فهیمدم یعنی چی. گفتند، در ۲۵ سالی که حکومتش غصب شده بود، شغلش این بود، آخر شب نان و خرما می‌گذاشت روی کولش می‌رفت خانه یتیم‌هایش. این را هم نمی‌فهمیدم. ولی امروز فهمیدم که علی(ع) کیست.

امروز با ورود شما به منزل‌مان، با این همه گرفتاری‌ای که دارید، وقت گذاشتید و به خانة منِ غیر دین خودتان تشریف آوردید. اُسقُف ما، کشیش محلة ما به خانة ما نیامده است، شما رهبر مسلمین‌ هستید. من فهمیدم علی(ع) که خانة یتیم‌هایش می‌رفت چه‌قدر بزرگ است.

از ورود آقای خامنه‌ای به منزلشان، به علی(ع) و ۲۵ سال حکومت غصب شده‌اش و زهرا(س) پی برد. خُب! این برود مشهد، امام رضا(ع) شفایش نمی‌دهد؟

بعد از بازگشت حضرت آقا، پاسداران را توبیخ کردند
ما چهل دقیقه با این خانواده بودیم. عین چهل دقیقه،‌ به اندازة چند کتاب از این‌ها درس گرفتیم. آقا در خانة ارامنه آب، چایی، شربت، شیرینی و میوه‌شان را خورد. بعضی از دوست‌های ما نخوردند. کاتولیک‌تر از پاپ هم داریم دیگر. رهبر نظام رفته خورده، پاسدار، من نوعی، نخوردم. حزب‌اللهی‌تر از آقا هستم دیگر.

با آن‌ها خداحافظی کردیم و به‌سمت دفتر به‌راه افتادیم. وقتی رسیدیم آقا فرمودند: این بچه‌ها را بگویید بیایند.

آمدند. گفتند: این کار احمقانه چه بود که شما کردید؟ ما مهمان این خانواده بودیم. وقتی خانه‌شان رفتیم چرا غذایشان را نخوردید؟ این اهانت به این‌ها محسوب می‌شود. نمی‌خواستید داخل نمی‌آمدید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 4 اسفند 1396 ساعت 03 و 43 دقیقه و 59 ثانیه
سلام عزیزم، آیا در واقع هر روز از این صفحه وب بازدید میکنید، اگر پس از آن
که شما بدون شک می توانید بدانید خوب است.
جمعه 24 آذر 1396 ساعت 17 و 34 دقیقه و 35 ثانیه
روش خوبی برای توصیف، و پست دلپذیر برای دریافت اطلاعات در مورد موضوع ارائه من، که من می روم
برای ارائه در مدرسه
پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت 23 و 39 دقیقه و 24 ثانیه
Excellent weblog here! Additionally your web site rather a lot up
very fast! What host are you the use of? Can I get your associate
link to your host? I wish my web site loaded up as fast as yours
lol
سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت 21 و 21 دقیقه و 30 ثانیه
چرا کاربران هنوز برای خواندن روزنامه ها استفاده می کنند، زمانی که در این دنیای تکنولوژیک همه در وب موجود است؟
دوشنبه 6 آذر 1396 ساعت 20 و 56 دقیقه و 11 ثانیه
چطوری من می توانستم سوگند یاد کنم قبل از این که به این سایت مراجعه کردم، اما بعد از نگاه کردن به آن
چند پست من متوجه شدم که برای من تازه است. به هر حال من قطعا شاد هستم
روی آن قدم برداشت و من آن را نشانه گذاری خواهم کرد
چک کردن اغلب!
جمعه 3 آذر 1396 ساعت 19 و 36 دقیقه و 54 ثانیه
سلام، شما کار فوق العاده ای انجام داده اید.

من قطعا آن را digg و شخصا به دوستانم توصیه می کنم.

من مطمئن هستم که از این وب سایت سود خواهند برد.
سه شنبه 30 آبان 1396 ساعت 19 و 40 دقیقه و 20 ثانیه
قطعا مانند وب سایت شما، اما شما باید املای چندین پست خود را امتحان کنید.

تعدادی از آنها با مشکلات املایی فراوانی روبرو هستند و من در یافتن آن برای اطلاع رسانی بسیار مشکل است
واقعیت، هر چند من قطعا دوباره برمی گردم
یکشنبه 14 آبان 1396 ساعت 03 و 23 دقیقه و 04 ثانیه
چه اتفاقی می افتد، همه چیز به خوبی در اینجا قرار دارد و البته همه حقایق را به اشتراک می گذارند
این واقعا خوب است، نگه داشتن نوشتن.
پنجشنبه 11 آبان 1396 ساعت 02 و 18 دقیقه و 23 ثانیه
بیشتر بنویسید، این همه چیزی است که باید بگویم. به معنای واقعی کلمه، به نظر میرسد که شما بر روی ویدیوی خود تاکید دارید
نقطه. شما قطعا می دانید که در مورد صحبت کردن، چرا دور انداختن
هوش خود را فقط در ارسال فیلم ها به شما
سایت زمانی که شما می توانید به ما چیزی آموزنده برای خواندن؟
پنجشنبه 11 آبان 1396 ساعت 00 و 32 دقیقه و 34 ثانیه
سلام، همه چیز به خوبی در اینجا قرار دارد و البته همه اطلاعات را به اشتراک می گذارند، که در واقع عالی است،
نگه داشتن نوشتن
چهارشنبه 10 آبان 1396 ساعت 22 و 26 دقیقه و 00 ثانیه
من اغلب وبلاگ می کنم و از اطلاعات شما بسیار سپاسگزارم. شما
مقاله واقعا علاقه من را به خود جلب کرده است. من علامت گذاری می کنم
سایت خود را نگه دارید و اطلاعات جدید را در مورد یکبار بررسی کنید
یک هفته. من برای خوراک RSS خودم را نیز انتخاب کردم.
چهارشنبه 10 آبان 1396 ساعت 22 و 04 دقیقه و 52 ثانیه
با تشکر از شما برای نوشتن خوب این در واقع یک حساب جادویی بود.
نگاهی به پیشرفت به مراتب افزون تر از شما لذت برده!
به هر حال، ما چطور می توانیم در ارتباط باشیم؟
سه شنبه 9 آبان 1396 ساعت 18 و 25 دقیقه و 11 ثانیه
چه چیزی از عدم ابهام و حفظ دانش آشنایی با ارزش در مورد احساسات غیر منتظره است.
سه شنبه 9 آبان 1396 ساعت 17 و 58 دقیقه و 29 ثانیه
این بسیار ساده است برای پیدا کردن هر موضوع در وب در مقایسه با کتاب، به عنوان من
این مقاله را در این وبسایت یافت.
سه شنبه 9 آبان 1396 ساعت 16 و 54 دقیقه و 25 ثانیه
عالی ارسال، بسیار آموزنده است. من فکر می کنم که چرا متخصصان متضاد این بخش این را متوجه نمی شوند.
شما باید نوشتار خود را ادامه دهید من مطمئن هستم که تو عظیم هستی
پایگاه های خوانندگان در حال حاضر!
یکشنبه 30 مهر 1396 ساعت 18 و 12 دقیقه و 32 ثانیه
سلام به همه، واقعا برای من خوب است که از این وب بازدید کنم
سایت، حاوی اطلاعات مفید است.
دوشنبه 20 شهریور 1396 ساعت 04 و 26 دقیقه و 50 ثانیه
با تشکر از حمایت از به اشتراک گذاری چنین تفکر دلنشین، پست دلسوز است، به همین دلیل من آن را به طور کامل خوانده است
دوشنبه 20 شهریور 1396 ساعت 01 و 05 دقیقه و 22 ثانیه
تنها باید بگویم که نوشتار شما عجیب و باور نکردنی است. روشنایی در پست شما به سادگی چشمگیر است و می توانم فرض کنم شما متخصص در این مورد هستید
موضوع. با اجازه شما اجازه دهید فید RSS شما را بگیرم
به روز رسانی با پست آینده. با تشکر از یک میلیون و لطفا در کار پاداش بگیرید.
یکشنبه 19 شهریور 1396 ساعت 22 و 45 دقیقه و 35 ثانیه
چه چیز از همکاران، بخش قابل توجه خود را در مورد موضوع
آموزش و پرورش و به طور کامل توضیح داد، همیشه آن را حفظ کنید.
یکشنبه 19 شهریور 1396 ساعت 20 و 32 دقیقه و 21 ثانیه
روز خوب من خیلی هیجان زده بودم وبلاگ شما را پیدا کردم، واقعا شما را یافتم
به طور تصادفی، در حالی که من در مورد Digg برای چیز دیگری تحقیق کردم، به هر حال من اینجا هستم
در حال حاضر و فقط می خواهم به گفتگو kudos برای قابل توجه است
پست و همه دور وبلاگ هیجان انگیز (من نیز دوست موضوع / طراحی)، من
وقت نداشته باشید که در آن لحظه همه چیز را بخوانید اما
من کتاب آن را مشخص کرده ام و همچنین در خوراک RSS شما اضافه شده است
بنابراین زمانی که وقت دارم دوباره به خواندن بیشتر خواهم پرداخت. لطفا
آیا کار فوق العاده ای را دنبال می کنید؟
دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت 22 و 49 دقیقه و 02 ثانیه
you're in reality a just right webmaster. The web site loading pace is amazing.
It kind of feels that you are doing any distinctive trick.
In addition, The contents are masterwork. you have done a excellent process in this matter!
شنبه 14 مرداد 1396 ساعت 09 و 01 دقیقه و 23 ثانیه
Nice post. I used to be checking constantly this weblog and
I am impressed! Very useful information particularly the
final part :) I handle such info much. I used to be looking for this particular info for a very long time.
Thanks and best of luck.
پنجشنبه 12 مرداد 1396 ساعت 20 و 41 دقیقه و 42 ثانیه
Wonderful article! This is the type of information that are meant to be shared across the web.
Shame on the search engines for not positioning this submit higher!
Come on over and seek advice from my site . Thanks =)
دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت 21 و 14 دقیقه و 31 ثانیه
Nice blog here! Also your website loads up fast! What web host are you using?
Can I get your affiliate link to your host?
I wish my site loaded up as quickly as yours lol
شنبه 7 مرداد 1396 ساعت 20 و 32 دقیقه و 30 ثانیه
I'm amazed, I have to admit. Rarely do I encounter a
blog that's equally educative and interesting, and let me tell you,
you have hit the nail on the head. The problem is something which not
enough men and women are speaking intelligently about.
I'm very happy that I came across this during
my hunt for something concerning this.
شنبه 7 مرداد 1396 ساعت 10 و 41 دقیقه و 22 ثانیه
Yesterday, while I was at work, my cousin stole my
apple ipad and tested to see if it can survive a 30 foot drop, just so she can be a youtube
sensation. My apple ipad is now broken and she has 83 views.
I know this is entirely off topic but I had to share it with someone!
جمعه 16 تیر 1396 ساعت 19 و 01 دقیقه و 54 ثانیه
What's up colleagues, its wonderful post concerning tutoringand entirely
defined, keep it up all the time.
جمعه 16 تیر 1396 ساعت 18 و 25 دقیقه و 39 ثانیه
Do you have any video of that? I'd like to find out more details.
یکشنبه 4 تیر 1396 ساعت 18 و 58 دقیقه و 04 ثانیه
core از خود نوشتن در حالی که صدایی دلنشین ابتدا آیا نه نشستن درست
با من پس از برخی از زمان. جایی در سراسر جملات شما
در واقع موفق به من مؤمن اما فقط برای بسیار در حالی که کوتاه.
من هنوز کردم مشکل خود را با جهش در مفروضات و
یک خواهد را خوب به پر همه
کسانی معافیت. در این رویداد شما که
می توانید انجام من را مطمئنا تا پایان در گم.
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 ساعت 04 و 30 دقیقه و 28 ثانیه
core از خود نوشتن در حالی که صدایی دلنشین در آغاز آیا نه حل و فصل بسیار خوب با من پس از برخی از زمان.
جایی درون پاراگراف شما موفق به من مؤمن اما تنها
برای while. من هنوز کردم مشکل خود را با فراز در منطق و شما خواهد را خوب به
پر همه کسانی معافیت. در صورتی که شما در واقع که می
توانید انجام من می مطمئنا بود در گم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :